در نصایح - در باب مرد

مرد، گریه نمی کند فرزند. درد می کشد و جر می خورد و می میرد.

احوال پرسی

{میانه ی مکالمه ی تلفنی، بعد از سلام و احوال پرسی}

"زنگ زدم بپرسم نتیجه ی آزمایش سرطان خانمت چی شد. امروز قرار بود بدهند دیگر؟"

"ها، منفی بود. سرطان نبود اصلا"

"به، پس الان خوبید همه؟"

"نه"

{سکوت}

"چرا؟"

"تو راه برگشت از بیمارستان کامیون زد به ماشینشان، با دخترمان دوتایی له شدند"

{سکوت}

{با صدایی که کمی می لرزد} "برای همین خوب نیستید؟"

"آره. سگمان هم باشان بود. مرد"

{سکوت}


پی نوشت: راستش یک ننه مرده ای نشست دانه به دانه ی پست ها را با تاریخش برایم آپ کرد. شخصا خودم هیچ گهی که نخوردم هیچ، وجودش را هم نداشتم یک تشکر ازش بگذارم این جا. باید رید در اینی که هستم از قرار. تف.

پس نویس: ممنون

در آزادی

آزادی، فرزند، از قرار مثل یک تکه طناب باشد. کارهای کول و خفنی با اش می شود کرد البت، همان طور که می شود خویش را از حلق آویزان کرد.
یا از خایه ها، یا از آلت*.
*: در بعضی نسخ، ک_یر (توضیح از مصحح نسخه ی اصلی)

مژدگانی

گم شده : سگی بزرگ جثه ، با دو پا ؛ احتمالا خون آلود ، از خانه فرار کرده از یابنده استدعا می گردد سگ را خلاص نموده ، پاها را که متعلق به همسر و دختر خانواده می باشند جهت تدفین به همراه سایر بقایا ، عودت دهند

در باب ملاحظات

آن کس که وقتی بوس برایش می فرستی و می گویی "الهی بمیرم برایت" فقط می گوید "خوب!" مادر قحبه ترین انسان عالم نیست، شاید فقط دارد سعی می کند گوشی به گوش، یک دستی خودش را سر مستراح بشورد.

روزگار آقای ف - در باب سر شکستگی ها

تیرو" هم کارم، که بعدا معرفی می کند که اهل سریلانکا است، اولین جمله ای که بعد از این که خودمان را معرفی می کنیم و می فهمد اهل کجایم می پرسد، این است که:
"تو هم دکترا داری؟"
"ها؟"
"آخر ایرانی هایی که من تا حالا دیده ام همه شان دکترا داشته اند"
من سرم را می اندازم زیر و با شرمنده گی می گویم: "نه، من فقط یک فوق لیسانس دارم"
احساس بی بته گی و سر افکنده گی و خاک بر سری الان همه ی وجودم را در نوردیده به شدت.

در باب داروینیسم، گنده گوزی و اصل انتخاب طبیعی

گنده گوزی، فرزند، خیلی رو و بیش از آن جگر می خواهد وقتی می بینی که اگر پیشرفت پزشکی و تکنولوژی و علم و آمپول و پنی سیلین و انکوباتور و آنژیو و شیاف و کورتیزون و کوفت و درد و زهرمار و این ها نبود، الان اغلبمان این وسط مسط ها به ضرب انتخاب طبیعی "حذف" شده بودیم.

سانحه

{صدای گرومپ وحشت ناکی به گوش می رسد. صدای نعره ی دنباله دار. سکوت}
{مرد ره گذر شتابان خودش را سر چاهی که سرپوشش فرو ریخته و غبار و خاک اطرافش به هوا بلند است، می رساند و به داخل خم می شود. مرد خاک و خلی ای ته چاه داز کشیده}
{مرد سر چاه، فریاد می کشد}
"صدای منو می شنوی؟"
"نه"
{بلند تر} "صدای منو می شنوی؟
"نه"
{باز هم بلندتر} "صدای منو می شنوی؟!"
"نه!"
{با تمام قوا }"صدای منو می شنوی؟!!"
"می گم نه!!"
{چند لحظه سکوت}
{مرد سر چاه با صدای معمولی} "یعنی الان نمی شنوی من چی می گویم؟"
{سکوت}
"نه، فکر می کنم نشنوم"
{سکوت}
"چرا؟"
{مکث}
"نمی دانم"
{مرد ته چاه سرش را می خاراند و انگشتش را توی دماغش می کند. مرد بالای چاه به صورتش دست می کشد}.
{سکوت}
{مرد درون چاه بلند می شود و خودش را می تکاند. لبه ی چاه تا سینه اش می رسد}

هم قطاران

{به قطرات مایع روی کفشش نگاه می کند}
"یک بار دیگر  روی پای من ادرار کنی خایه هایت را می برم مادر قحبه."
"مگر آن دفعه که خودت با عکس زن من یواشکی جلق می زدی من چیزی گفتم الدنگ؟"
{هر دو ساکت به رو به رو خیره می شوند}
{هر دو آلت هایشان را می دهند تو، زیپ شلوار ها را می کشند بالا. بر می گردند سر کارشان
}

عاشقال 31 یا در باب پروانه پنداری

در بلوغ یک رابطه ی عاشقانه ای، آن جاهایی که دیگر آدم انقدر پروانه ای می شود که که رازهای مگویش را هم منباب عشق و یگانه پنداری می ریزد روی دایره، طرفم که خانمک ترگل ورگل و بی نهایت متشخصی بود اعترافی که برایم کرد این بود که بعضی وقت ها موقع راه رفتن توی خیابان یواشکی می گوزد.
من گه بخورم دیگر بخواهم یگانه بشوم در کل.

در باب کراس بیتوین از خود بی گانه گی و نبوغ

فیلم "تهران من برای فروش" را دارم نگاه می کنم. ده دقیقه از فیلم طول می کشد تا کشف کنم که لازم نیست زیرنویس انگلیسی را بخوانم و می توانم به هنرپیشه ها که فارسی حرف می زنند گوش کنم، به این دلیل واضح که خوب فارسی حالیم می شود.

خجلم الان یک کم.

آمنه

من به تصمیم آمنه احترام می گذارم، ولی نمی فهممش. درک نمی کنم چرا باید این آدم را بخشید. راستش استنباط “اگر قانون چشم در برابر چشم اجرا شود همه ی دنیا کور و یک چشم می شود” را هم حالیم نمی شود. گیریم که دنیا کورستان هم بشود ، (که نمی شود چون از قرار همه در دنیا بی پدر و مادر های چشم کور کن نیستند) چه اشکالی دارد مگر؟

بخشش یا نبخشیدن تصمیمی شخصی است، و در هر صورت لازم الاحترام. من نه ان موقع که آمنه هنوز نبخشیده بود و اصرار بر اجرای حکم داشت آن هایی را می فهمیدم که سعی داشتند منصرفش کنند، نه الان متوجه می شوم دلیل خوش حالی برای بخششش را. وقتی به تصویر بزرگتر نگاه می کنم، برای نفع بلند مدت تر زن های مملکتم و مادرم و خواهرم و این و آن شخصا دوست داشتم ببینم این حکم اجرا می شود و این سابقه ی قضایی به وجود می اید. به نظرم منطبق تر بر منطق، و کمتر احساسی و سانتی مانتال می بود. ترجیح می دادم این یک دانه آدم (که با هیچ معیاری من معصوم و بی گناه و نادان و “احالا یک اشتباهی کرده” نمی بینمش) زجر بکشد تا آن همه بانویی که احتمالا ممکن بود احتمال اسید پاشی شدنشان در اینده کاسته شود.

خودم البته خوب می دانم که این ها تمایلات شخصیست، و البته که من مصلح اجتماعی یا قاضی نیستم. به همین دلیل تنها کاری که این وسط به نظرم مناسب می آید این است که به تصمیم آمنه، هر چه که هست، احترام بگذارم.

پانویس: این را من آن موقع که هنوز سیستم محترم قضیه ی بخشش آمنه را تا حد یک "دبه کردن" و "تو پاچه کردن" نامربوط پایین نیاورده بود من نظر گذاشته بودم روی این مطلب نسوان. آن قدر دست دست کردم این جا بگذارمش که این مسخره بازی راه افتاد و کل قضیه به گند کشیده شد. شاید هم بتوانم بگویم در نظرم مصمم ترم کرد. خلاصه ی داستان این ایست که آمنه دست اخر تصمیم گرفت از قصاص طرفی که اسید به اش پاشیده بود بگذرد. جوابی که شنید، به سیستم "دست به مهره بازیست"، این بود که چون گذشت کرده دیه به اش تعلق نمی گیرد (یا کمتر از آن مبلغی که مورد نظرش بوده تعلق می گیرد)

 

در باب از خود بی گانه گی در غربت

دارم به خودم اجازه می دهم که به خاطر چیزهای خیلی خیلی ساده، پیش پا افتاده، غیر مهم، غیر عمیق و بی ربط، هر از گاهی بخندم، ذوق کنم و شاد بشوم.

از قرار دارم عوض می شوم

دزد وبلاگ نویس

یک ننه قمری، این جا و آن جا به اسم و آدرس من کامنت های نامربوط می گذارد. مثلا این جا. مدتی هم هست که مشغول است.

آن هایی که کمی من را می شناسند احتمالا می دانند که من در مورد مطلب کسی، هر چقدر هم که نامورد علاقه ام باشد، توهین آمیز صحبت نمی کنم. افتضاح آن موقعی می شود که یکی من را نمی شناسد و نمی آید هم مثل آن بابای آن بالا بگوید که بعد من سعی کنم قضیه را روشن کنم.

بی پدر و مادری که کلا کم نبوده هیچ وقت در بلاگ شهر، بی پدر و مادر "به حساب دیگران" هم عجیب نیست چندان. 

آفتاب تابان

"تشنه ام. این عطش بی پیر بدجور امانم را بریده"

این را آخرین خون آشام روی زمین، ده روز بعد از آن که آخرین قطره ی خون آخرین انسان روی زمین را که دختر کوچولوی موبوری بود مکید و جسد چروکیده و آش و لاشش را به کناری انداخت، وقتی داشت زیر اولین اشعه ی خورشید سحرگاهی پوستش سیاه می شد و ترک می خورد، زیر لب با خود ژکید.

سوپ باله ی پری

پری دریایی سرش را که روی دست هایش روی لبه ی قایق گذاشت، موهای طلاییش روی صورت سفیدش ریختند. لبخند خجولی زد که دندان های مرواریدیش را نشان داد.

"دلت می خواهد من را ببوسی؟" و دمش را چلپ چلپ توی آب تکان داد.

"آره" دریانورد کثیف آفتاب سوخته تنباکویی را که می جوید توی آب تف کرد، یک دستش را توی موهای پری کرد و سرش را جلو توی قایق کشید. بعد با دست دیگرش گلویش را با کاردی که در دست داشت گوش تا گوش برید، و همان طور که دخترک جان می کند و با دمش به آب می کوبید، صورتش را به سمت دیگر گرفت تا خونی که از خرخه ی پری فواره می زد توی چشم هایش نپاشد.

در باب اختلافات فرهنگی یا این قده که ما جدی و خفنیم

بزرگترین معضل ما جماعت از قرار این باشد که وسط این دنیای تا هسته "پاپ" زده، ما ها همه از بیخ و بن هارد راکیم.

غور در باب فلسفه، حسابان و نظریه ی تکامل

مبنای شمارش نژاد ما صرفا به این خاطر ده دهی است که ما مجموعا ده انگشت در دست هایمان داریم. در حقیقت اگر نژاد ما به جای پنج انگشت مثلا هفت انگشت در هر دست داشت، آن موقع کل سیستم حسابمان در مبنای چهارده می بود که چیز خیلی خیلی تخمی ای می بود و آن وقت احتمالا من چهارده انگشتی این جا نشسته بودم و فکر می کردم که محاسبه در مبنای ده عجب چیز تخمی ای می بود، با این فرض البته که آن نژاد چهارده انگشتی در مسیر تکاملش "تخم" هم می داشت تا گاه به گاه به آن حواله کند.

افتضاح یا عاشقال 30 ام

یعنی این که وقتی داری ک_ون دختر هم سایه را سیاحت می کنی، با ماشین بزنی به همسر خودت وقتی دنده عقب می روی. 

قصه های فلزی برای بچه های خاردار

مورچه، بار صدم یا هزارم که سر انجام دانه را به بالای دیوار رساند، با ضربه ی کف دست پسرک شاگرد نانوا تنها لکه ی تیره ی فسقلی تری روی دیوار به جا گذاشت.

پسرک، سپس، با دست های چرک آردیش کی_رش را بیرون آورد و به دیوار که حالا دانه ی گندم دوباره پایش افتاده بود، شاشید.

برای راننده تاکسی

مسخ

یک روز صبح ، همین که گره گوار سامسا با صدای به هم بلند کوبیده شدن در اتاقش از خواب آشفته ای پرید ، در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. 

گروار پلک هایش را به هم زد (که با صدای ویز ویز نا آشنایی همراه بود) و بعد، بیش از دیدن پاهای حشره سان دراز اره ای خودش که لای ملحفه ها گیر کرده بود، چشمانش با دیدن مادرش که سینی هر روزه ی صبحانه را به سمتش می آورد از حدقه بیرون قلنبیدند.

از گوشه ی دهان مادرش، مایع لزج سرخ تیره ای روان بود. دور ناخن های دستانش که سینی را نگه داشته بودند مایع سرخی خشکیده بود. درون سینی دست پر موی انسانی، انگار از آرنج جویده شده باشد، قرار گرفته بود که انگشت کوچکش هنوز با رعشه ی ملایمی تکان می خورد. گره گوار روی انگشت میانی دست قطع شده انگشتر عقیق گنده ی پدرش را تشخیص داد. با هر قدم مادرش کمی خون از لبه ی سینی بیرون می ریخت.

گره گوار در جا به خودش رید.

مرد تنهای خیابان شلوغ

راننده می گوید: "بی آزار است. چند ماه پیش یک هو پیدایش شد."

مرد، پابرهنه، کت و شلوار به تن ، زیر باران سرد پاییزی خیابان را بالا و پایین می رود و آب از مو ها و چانه اش می چکد.  نزدیک تر که می آید، می شنوم که انگار با خودش حرف بزند، با چشمانی سرخ و  خیس می گوید: "دخترکم کو؟ جسدش را کی دیده است؟"

روزگار آقای ف - در باب لذایذ تحتانی

پر از سالاد و گوشت و فیله مرغ، ورزش کرده، لمیده، حالا من خوک خوکم.

قیلوله

من نیم خوابیده، نیمه پوسیده، نیم متعفن، نیمه مرده ام

روزگار اقای ف – در باب غیرت

یک دوستم که یک دختر استرالیایی است، به وضوح حالش خوش نیست و نیاز به یک بغل محکم و حرف زدن دارد. پرسیدن مستقیم که روش من نیست، فقط به اش می گویم انگار بغض دارد پشت چشم هایش. برایم ماجرای زیر را تعریف می کند:

"خواهر کوچکترش که بیست و چند ساله است و به تازگی از پارتنرش جدا شده است، با یکی از دوست های صمیمیش که او هم یک دختر استرالیایی باشد، با هم شب می روند بیرون، بار و رستوران و مست بر می گردند خانه ی آن دوست، که با خانواده اش زندگی می کرده است. بعد، از مستی دو تایی  توی اتاق طرف و روی تخت خواب از هوش می روند. صحنه ی بعدی که خواهر کوچکتر به یاد می آورد این است که به هوش می آید و متوجه می شود که برادر دوستش، پشتش است و دارد به اش دخول می کند. خواهر کوچکتر توضیح دقیق تری ازین که بعد چه شده نداده. فقط گفته که آزمایش های بارداری و بیماری های مربوطه را داده. و چند جلسه هم پیش روان پزشک رفته. داستان را به پلیس نگفته و فقط به دوستش گفته، و دوستش با برادرش "دعوای" مفصلی کرده و برادره گفته می خواهد بیاید صحبت کند و  "عذرخواهی" کند، که البته بعد از سه ماه هنوز این کار را نکرده"

دوستم حالش ناخوش است، نگران خواهرش است و به وضوح این قضیه که پسره راست راست می گردد رویش اثر گذاشته. خودش هم عقیده دارد که گفتن این داستان به پلیس احتمالا کل زندگی آینده ی پسره را نابود می کرده، ولی نمی داند چه راه میانه ی دیگری که درس خوبی هم برای یارو بشود وجود دارد.

برایش می گویم که اگر این اتفاق برای خواهر من یا یک ایتالیایی یا یک گریک (یونانی) می افتاد، احتمالا برادرهای دختره می رفتند دیدن پسره، دست و پاو احتمالا چند تا دنده و دندانش را می شکستند، چاقویی دم گلویش نگه می داشتند و مفصل می ترساندنش، و بعد ولش می کردند. او هم احتمالا نمی توانست به پلیس بگوید چون خودش مورد اتهام "ریپیست" قرار می گرفت.

به وضوح خوشش می آید. می بینم که حداقل در این لحظه دلش می خواهد برادر یا همسر  "غیرت دار" دور و برش می بودند. یاد یکی از دختر های فامیلمان می افتم که این جا بزرگ شده و از پسر های لبنانی خوشش می آید چون "پروتکتیو" اند. به این فکر می کنم که این حساس حمایت ذکور خانواده از اناث در فرهنگ ما، قبل از این که شکل احساس تملک به خودش بگیرد و به گه کشیده شود و به کل ضد خودش عمل کند، شاید خیلی هم چیز بدی نبوده. به قتل های ناموسی و اسیدپاشی و درد و مرگ و زهرمار فکر می کنم.

بعدا باید برایش توضیح بدهم که هیچ چیز زیر این آسمان مجانی نیست.

وقایع سلطنتی

"من را نکش لطفا" {ملحفه را با یک دست تا زیر دماغش بالا می کشد و با دست دیگر تاجش را که روی سرش کج و کوله شده، صاف می کند}
"راه ندارد. تو شاه ظالم و مادر قحبه و بی پدر و مادری هستی. پدرم را هم تو به کشتن دادی. باید ترتیبت را بدهم" {جوانک برازنده ی شانه پهن در حالی که با یک دست شمشیر گنده ای را زیر بینی شاه نگاه داشته، با دست دیگر سیگاری را که کنج دهانش است آتش می زند}
"ببین، تو در حقیقت ... خوب آن سالی که تو به دنیا آمدی پدرت رفته بود ماموریت. مادرت هم زن تنها و خوشگلی بود که توی دربار من می پلکید.. اتفاق چیزی بود. {کله اش را می خاراند} یعنی می خواهم بگویم که من مادرت را ..." { جمله اش را تمام نمی کند. }
{جوانک پکی به سیگار می زند و با دستی که سیگار لای انگشت هایش است، بینیش را می مالد }  "این طوری که حتما باید بکشمت. پدرم را که به کشتن دادی هیچ، زنش را هم گاییده ای"
"وقتی تو پسر پدرت نباشی، من چه طوری ممکن پدرت را به کشتن داده باشم وقتی خودم پدرت هستم؟" {شک می کند و اخم می کند}
"ها؟" {جوانک سرش را می خاراند و خاکستر سیگار را از روی شنلش می تکاند}
"خودم را که قطعا به کشتن نداده ام، از لحاظ این که پدر واقعیت هستم می گویم. زن پدرت را هم..." {مکث می کند}
" زن پدرت را ولی فکر کنم زیاد گا_ییده باشم" {سرش را می اندازد پایین و صورتش سرخ می شود. بعد از چند لحظه سرش را با شدت بالا می آورد} "خوب چون زن خودم بود"
"ها؟" {جوانک خمیازه می کشد}
"خوب زن پدرت را که زن خودم باشد طبیعتا ... چون من پدرت هستم دیگر"
"پدرم را مگر تو نکشتی؟ زنش را هم گاییدی"
{شاه با کف دست توی پیشانیش می کوبد. جوانک سرش را می خاراند. پر دراز روی کلاهش تکان تکان می خورد}

در خاطرات

دبیرستان که می رفتیم، معلم پرورشیمان جوانکی بود که خیلی سخت زور می زد که از آن مادرقحبه گی ملزوم آن شغل خودش را جدا نشان بدهد و مثلا "فرندلی" و "بچه با حال" و "به ته ریش و پیراهن روی شلوارم نگاه نکنید، پایش بیفتد من هم جک بی تربیتی در حد باد معده بلدم" باشد، و در عین حال روح ما را هم از گاییده گی محت.می که در کوچه خیابان ها و لای کتاب ها در انتظارمان بود  نجات بدهد و نماز شب خوانمان هم بکند. بعد این یک بار سر کلاس در آمد گفت "حدیث" داریم که خوردن غذا با دست مستحب است. این هم از علمی بودن قضیه است چون شیره ای از سر انگشت ها ترشح می شود که هضم غذا را آسان می کند." بعد که ما اعتراض کردیم و گفتیم این دری وری ها توی کتمان نمی رود، طرف سنگر گرفت و گفت: "نه! این توی کتاب است، من کتاب نشانتان می دهم!"

یادم است آن موقع بچه بودیم و نهایت کاری که کردیم این بود که راست راست مسخره اش کردیم، مثلا گفتیم خوب شنگول و منگول هم کتاب است، یا ما هم کتاب داریم تویش نوشته مستحب است گوشت کوبیده را با نی خورد. الان حسرت می خورم که چرا نشد (یا فهممان نرسید یا زورمان یا آن در قید و بند ادب و بزرگ تر کوچکتری بودیم) که توی چشمش نگاه کنیم و بگوییم: "آخه کونی، مادر قحبه، بگیرم انگشتت بکنم همین جا؟"

بعد از جنگ وقتی همه چیز سوخته بود

گربه ی لاغر استخوانی که نیمی از پشم هایش سوخته و ریق زرد لزجی از تنها چشم نسوخته اش روان است، تکه گوشت تیره ی بوی ناکی را که از تن بسیاه شده ی بچه ی مرده ای گاز زده است به بیرون تف می کند و رعشه کنان روی خاک به خود می پیچد.

ترس دروازه بان از ضربه ی پنالتی

مرد، بی آن که قطره ی عرقی را که از صورتش روان است پاک کند، دندان هایش را که در تمام طول مسابقه بی اختیار به هم ساییده باز هم محکم تر به هم می فشارد، چشم هایش را تنگ می کند، پنجه های پایش را محکم تر در خاک زیر پایش می نشاند، و چشم می دوزد روبرو به توپ که روی نقطه ی پنالتی نشانده شده، و از توپ به بازیکن لنگ دراز حریف که پشت ضربه است، و از او باز به توپ، و از توپ به لنگ های دراز بازیکن حریف که منتظر سوت داور، دارد با بی خیالی ماتحتش را می خاراند. یادش نمی آید برای چندمین بار، به این فکر می کند که چه شد که کشیده شد وسط این افتضاح و بی آبرویی، و به خودش فحش ناموس می دهد که همان اول بازی که هنوز یکی دوتا بیشتر نخورده بود و گند داستان به این وضعیت در نیامده بود، خودش را نزد به مصدومیت و تتمه حیثیتش را در نبرد.
مرد، پاهایش را محکم تر توی زمین فشار می دهد، پنجه هایش را چند بار باز و بسته می کند و به این فکر می کند که مادر قحبه ی پشت توپ چند تا گل به اش زده است. درست یادش نمی آید. به این فکر می کند که آیا این بی همه چیز خانواده و خواهر و مادر و کس و کار دارد یا نه، و آرزو می کند کاش می شد همه شان را روی هم گا_یید. خیره خیره زل می زند به چشم های بازیکن.
مرد، قطره ی عرقی را که از پیشانیش روان است با پشت دست کش نیم دار دروازه بانیش پاک می کند، دندان هایش را روی هم می ساید، وزنش را روی پنجه های پایش می دهد و به صدای سوت داور، مردانه،انگار که آخرین شیرجه ی زندگیش باشد، بالابلند خودش را پرتاب می کند.
دو مرد سپیدپوش، به دو وارد زمین می شوند و دروازه بان را که صورتش به کبودی می زند و سفت تخم هایش را چسبیده، روی برانکارد می گذارند. یکی از مدافعین توپ را از درون دروازه بیرون می اورد.

ترس دروازه بان از ضربه ی پنالتی

مرد، بی آن که قطره ی عرقی را که از صورتش روان است پاک کند، دندان هایش را که در تمام طول مسابقه بی اختیار به هم ساییده باز هم محکم تر به هم می فشارد، چشم هایش را تنگ می کند، پنجه های پایش را محکم تر در خاک زیر پایش می نشاند، و چشم می دوزد روبرو به توپی که روی نقطه ی پنالتی است، و از توپ به بازیکن لنگ دراز حریف که پشت ضربه است، و از او باز به توپ، و از توپ به لنگ های دراز بازیکن حریف که منتظر سوت داور، دارد با بی خیالی ماتحتش را می خاراند. یادش نمی آید برای چندمین بار، به این فکر می کند که چه شد که کشیده شد وسط این افتضاح و بی آبرویی، و به خودش فحش ناموس می دهد که همان اول بازی که هنوز یکی دوتا بیشتر نخورده بود و گند داستان به این وضعیت در نیامده بود، خودش را نزد به مصدومیت و تتمه حیثیتش را در نبرد.
مرد، زانوهایش را خم می کند، پاهایش را محکم تر توی زمین فشار می دهد، دست هایش را به ژست دروازه بانی به دو طرف باز می کند، پنجه هایش را چند بار باز و بسته می کند و به این فکر می کند که مادر قحبه ی پشت توپ چند تا گل امروز به اش زده است. درست یادش نمی آید. به این فکر می کند که آیا این بی همه چیز خانواده و خواهر و مادر و کس و کار دارد یا نه، و آرزو می کند کاش می شد همه شان را روی هم گا_یید. خیره خیره زل می زند به چشم های بازیکن.
مرد، قطره ی عرقی را که از پیشانیش روان است با پشت دست کش های قرضی دروازه بانیش پاک می کند، دندان هایش را روی هم می ساید، وزنش را روی پنجه های پایش می دهد و به صدای سوت داور، مردانه،انگار که آخرین شیرجه ی زندگیش باشد، تمام قد خودش را پرتاب می کند.
دو مرد سپیدپوش، قدم دو وارد زمین می شوند و از روی زمین، دروازه بان را که صورتش کبود است و محکم تخم هایش را چسبیده، روی برانکارد می گذارند. یکی از مدافعین توپ را از درون دروازه بیرون می آورد.

 

در باب نبوغ بنیادین یا به جان عزیزتان با چشم های خودم دیدم

{مسابقه ی تلویزیونی که از آدم های معروف در رشته های مختلف دعوت می کند و سوالات غریب و نامربوط ازشان می پرسد}

مجری: کاپیتان تیم شنای بانوان ایالت نیوساوت ویلز در سال 2009.

شرکت کننده {با کم رویی، بعد از این که لحظه ای تردید می کند}: خودم؟

مجری {چشم هایش گشاد می شوند. یکی از ابروهایش را بالا می اندازد. تکه کاغذ سوالات را بالا می آورد جلوی چشم هایش. با هیجان اغراق شده}: بله درست است!